تصور کنید پشت چراغ قرمز ایستاده اید. زندگی عادی است؛ بوق ماشین ها، هیاهوی شهر و چراغ هایی که سبز می شوند. ناگهان، دنیا برای شما تمام می شود؛ نه با سیاهی، بلکه با یک «سفیدیِ غلیظ و بیانتها». شما کور شده اید. اما این فقط آغاز یک کابوس است؛ کابوسی که مثل طاعون از فردی به فرد دیگر سرایت می کند و تمام شهر را در کام خود می کشد.
«کوری»؛ شاهکارِ ژوزه ساراماگو است.
در این کتاب، ساراماگو برای شخصیت هایش اسم نمی گذارد. «دکتر»، «همسر دکتر»، «دختر عینکی»؛ اینها نام نیستند، اینها نقش هایی هستند که در فقدانِ بینایی، هویت واقعیِ انسانها را افشا می کنند. نویسنده شما را به سفری می برد که در آن «تمدن» تنها در عرض چند روز فرو می ریزد و جامعه ای که ادعای پیشرفت داشت، به عصرِ بربریت و توحش بازمی گردد.
چرا «کوری» فراتر از یک رمان ساده است؟
ساراماگو در این اثر با استفاده از استعاره ی نابینایی، تیغ نقدش را بر پیکره ی جامعه می کشد. او معتقد است ما «کور» هستیم؛ نه چون نمی بینیم، بلکه چون با وجودِ دیدن، از «نگاه کردن» عاجزیم. این کتاب، آیینه ای مقابلِ شما می گیرد تا ببینید وقتی امنیت و نظمِ اجتماعی از بین برود، از انسانیتِ ما چه چیزی باقی می ماند؟ آیا غریزهی بقا، اخلاقیات را ذبح می کند؟
نکتهای که باید بدانید:
این کتاب، «ترسناک» است؛ نه از نوع ترسهای خیالی، بلکه از نوعِ وحشتِ واقع گرایانه ای که در تار و پودِ هر جامعه ای نهفته است. ساراماگو به ما هشدار می دهد: “وقتی می توانی ببینی، نگاه کن و وقتی می توانی نگاه کنی، رعایت کن.”
این کتاب برای چه کسی است؟
اگر از آن دسته کتاب خوانهایی هستید که از خواندن رمانهای آرام و کلیشه ای خسته شده اید و به دنبال اثری هستید که تا روزها پس از تمام شدنش، ذهنتان را رها نکند، «کوری» انتخاب اول شماست. این اثر، در کنار «قلعه حیوانات» اورول یا «مسخ» کافکا، جزو آن دسته کتاب هایی است که هر انسانی حداقل یک بار در عمرش باید با آن مواجه شود.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.