کارتین اپل گیت در کتاب پاستیل های بنفش داستان پسر نوجوانی را روایت می کند که درگیر نگرانی شدیدی درمورد وضعیت مالی خانواده اش است و برای جلوگیری از بی خانمان شدنشان به والدین خود کمک می کند. پدر جکسون زمانی که جکسون به کلاس اول می رفته است دچار بیماری ام اس می شود و پس از آن شغل خود را از دست می دهد. در آن ایام والدین جکسون با وجود تلاش های فراوان، موفق به پرداخت کرایه ی خانه نمی شوند و جکسون و پدر و مادر و خواهر بسیار کوچکش، رابین، برای مدتی آواره ی خیابانها می شوند و در ماشین خود زندگی می کنند. جکسون با یادآوری خاطره ی تلخ آن ایام نگران تکرار ماجراست و این نگرانی باعث می شود که بار دیگر دوست خیالی خود را که مدت هاست از او بی خبر است ملاقات کند.
کرنشا، گربه ای که پاستیل های بنفش دوست دارد، دوست خیالی جکسون است و در این ایام پر استرس بار دیگر به دیدار جکسون آمده است. جکسون که دوست دارد مثل دانشمندان رفتار کند ابتدا تلاش می کند او را نادیده بگیرد و برای حضورش توجیهی منطقی و علمی پیدا کند. ولی سرانجام دست از این کار می کشد و به مکالمه با کرنشا می پردازد. کرنشا برای کمک به او به ملاقاتش آمده و به جکسون توصیه ای مهم می کند: «واقعیت. تو باید واقعیتها رو بگی دوست من»؛، توصیه ای که تا پایان داستان به کمک جکسون می آید تا با دوست خود و والدینش درباره ی مشکلاتشان روراست باشد و بتوانند در کنار هم با آنها روبه رو شوند و برای حلشان تلاش کنند.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.